|
کشکول ( رنگارنگ )
اطلاعات عمومی . یافته های جدید
بر سه چیز اعتماد مکن، بر دل و بر وقت و بر عمر؛ که دل رنگ گیر است و وقت تغیر پذیرست و عمر همه تقصیر. دی رفت و باز نیاید، فردا اعتماد را نشاید، امروز را غنمیمت دان که دیر نیاید، که بسی برنیاید که از ما کسی را یاد نیاید. اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش بار مباش، گل باش خار مباش الهی یکتای بی همتایی،
ادامه مطلب ... چهار شنبه 16 آذر 1398(بازدید ), :: 18:46 :: نويسنده : سید محسن نوری يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست ، زنگ بعد حساب داريم ...
دو شنبه 7 فروردين 1391(بازدید ), :: 21:24 :: نويسنده : سید محسن نوری
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن. وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!... برای سلامتي همه مادراي دنيا صلوات.
شنبه 6 اسفند 1390(بازدید ), :: 21:4 :: نويسنده : سید محسن نوری
- به یکی میگن یه موجود نام ببر ، میگه يخ ... ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتند یخ موجود است . - از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم! - غضنفر ميميره ميره اون دنيا، ازش ميپرسن چي شد مُردي؟ ميگه داشتم شير ميخوردم ! ميگن: شيرش فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست . - یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه یه بابایی. میگن شمابه گاواتون چی میدی میخورن. میگه پوست هندونه، طالبی و ... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میان می پرسن چی میدی میخورن یارو می ترسه میگه: چلوكباب، چلومرغ، و ... اینبار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه والا نمیدونم پولشو میدم خودشون میرن میخرن می خورن! - يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب.
يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كوپه قطار با هم بودن، قطار ميره تو تونل و همه جا تاريك ميشه، يهو يه صداي ماچ و بعد هم يه صداي كشيده مياد! قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون. پيرزنه با خودش ميگه: عجب دختر متين و باحياييه! با اينكه جوونه و دلش ميخواد ولي به كسي راه نميده، تا يارو بوسيدش ، گذاشت زير گوشش! دختره با خودش ميگه: عجب پيرزنه نجيبيه! با اينكه سنش بالاست و كسي تحويلش نميگيره، بازم نميذاره كسي ازش سوء استفاده كنه. پيرمرده هم با خودش ميگه: بابا عجب بدبختيهها! يكي ديگه حالش رو ميكنه ما كشيده رو ميخوريم! پسره هم با خودش ميگه: چه حالي ميده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلي! سه تا رفيق رفته بودن ايستگاه راهآهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. پسره نفس زنان ميگه: منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم! شنبه 29 بهمن 1390(بازدید ), :: 6:38 :: نويسنده : سید محسن نوری
این داستانی حقیقی است که اتفاق افتاده : مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد به طرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد و با چکش دست های پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله ادامه مطلب ... یک شنبه 9 بهمن 1390(بازدید ), :: 14:55 :: نويسنده : سید محسن نوری هديه اى پر از محبت (داستان واقعى)
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و ادامه مطلب ... جمعه 9 دی 1390(بازدید ), :: 10:50 :: نويسنده : سید محسن نوری
بیایید جواب تصدیق دعاهایمان را بفرستیم مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کار های آنها نگاه می کند . هنگام ورود ٬ دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند .
ادامه مطلب ... یک شنبه 4 دی 1390(بازدید ), :: 18:25 :: نويسنده : سید محسن نوری
به يه سياه پوست ميگن: شامپو بدنت چيه؟ طرف ميگه: مشكين تاژ به يارو مي گن با جيش جمله بساز ميگه جواد با آبجيش رفت سينما مي گن منظورمون شاش بود ميگه خب با داداشاش رفت سینما يارو يه تيکه يخ رو گرفته بود بالا متفکرانه بهش نگاه مي کرد بهش ميگن چي شده؟ ميگه ازش آب ميچکه ولي معلوم نيست کجاش سوراخه! يارو رفت آموزش رانندگي ؛ رفيقش پرسيد: چطور بود؟ يارو گفت:خوب بود ولي مربيه خيلي مذهبي بود هر طرف من مي پيچيدم مي گفت:يا امام رضا يا ابولفضل
دو شنبه 28 آذر 1390(بازدید ), :: 8:20 :: نويسنده : سید محسن نوری
نشانه راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: «پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده . فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
جمعه 25 آذر 1390(بازدید ), :: 20:49 :: نويسنده : سید محسن نوری قال الإمام المهدي – عجّل الله تعالي فرجه الشّريف – : أكْثِرُواالدُّعاءَ بِتَعْجيلِ الْفَرَجِ، فَإنَّ ذلِكَ فَرَجَکمْ. امام زمان – عجّل الله تعالي فرجه الشّريف – فرمود: براي تعجيل ظهور من – در هر موقعيّت مناسبي – بسيار دعا كنيد كه در آن فرج و حلّ مشكلات شما خواهد بود. یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ), :: 15:8 :: نويسنده : سید محسن نوری هنرعکاس باشی ( عکس های به موقع )
دو شنبه 7 آذر 1390(بازدید ), :: 6:6 :: نويسنده : سید محسن نوری
بسم الله الرحمن الرحیم
کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر(ص) بحث می نمودند
در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟
معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند: ادامه مطلب ... دو شنبه 7 آذر 1390(بازدید ), :: 5:20 :: نويسنده : سید محسن نوری
"فرق بين ايرانى ها و امريكايى ها"
ادامه مطلب ... سه شنبه 1 آذر 1390(بازدید ), :: 19:1 :: نويسنده : سید محسن نوری درباره بیروت :
ساحل بيروت يكي از زيباترين ساحل هاي درياي مديترانه است كه داراي سواحل صخرهاي ، شني و سواحل صخره اي ، شني در كنار يكديگر است. ساحل مدیترانه (داخل لنج )
اين شهر با جاذبه هاي توريستي و رستورانهاي متنوع خود بسياري از گردشگران را از سراسر دنيا بويژه از جهان عرب و دنياي غرب به سمت خود جذب نموده است بطوريكه روزنامه نيويورك تايمز در سال 2009 ، اين شهر را بعنوان 10 شهر برتر توريستي نام برده است. جاذبه هاي توريستي بیروت : از جاذبه هاي توريستس اين شهر ميتوان غار جعیتا را نام برد كه يكي از نقاط گردشگري بيروت و در ليست بازديد هر خارجي به محض ورودش به بيروت وجود دارد. اين غاردر 18 كيلومتري شمال اين شهر واقع شده است و در ميان كوه هاي سرسبز و چشم اندازي زيبا قرار گرفته است. غار جعیتا در دو طبقه با نام غار علیا و غار سفلی یا غار آبی است. برای رفتن به غار علیا باید سوار تله کابینی شد که از میان جنگلی زیبا میگذرد و عبور رودخانه ای از میان این جنگل تله کابین سواری را دل انگیز می کند. از مكانهاي ديگر اين شهر صخره های روشه است. این صخره ها از نمادهای کشور لبنان هستند و در غربی ترین نقطه بیروت جای دارند که به آنها صخره عشاق هم میگویند . تعدادی از عشاق از بالای این صخره ها خودشان را به آب انداختند که مستقیما منجر به مرگشان شده. مكان ديگر منطقه گردشگری حریصا است. این منطقه در ارتفاعات بالای کوه ، روبروی دریای مدیترانه قرار دارد. شهرت این منطقه به خاطر وجود مدفن سیده لبنان یا همان بانوی مذهبی می باشد . یادبود بانوی لبنان بر سر مزارش ، مجمسمه ای بلند بالاست که از کیلومترها دورتر قابل رویت می باشد.
در منطقه ی حریصا 4 تا 5 کلیسای دیگر نیز وجود دارد . لذت دیدن دریایی آرام و آبی از حریصا وصف نشدنی است .برای رسیدن به این منطقه تله کابینی تعبیه شده است که مسافران را از منطقه ای تقریبا کنار آب به بالای کوه می رساند که این خود نیز از زیبایی های بیروت است
مسجد حضرت محمد (ص) و مزار نخست وزیر فقید لبنان ، رفیق حریری از دیگر مکان های دیدنی بیروت می باشد . این مسجد و مزار در منطقه غربی بیروت و نزدیک میدان ساعت قرار دارد . این مسجد توسط رفیق حریری ساخته شده و مزارش هم در آن قرار دارد .
کلیسایی در کنار مجسمه سیده لبنان بر فراز کوه ( در منطقه حریسا )
جمعه 20 آبان 1390(بازدید ), :: 8:20 :: نويسنده : سید محسن نوری
ما آدم ها با اين همه ادعا و غرور ( تازه اگر مالك تمام كره زمين باشيم )
دانستنی هایی در باره ی منظومه شمسی : در راه شیری تقریبا ۱۰۰۰ میلیارد ستاره وجود دارد یعنی برای هر فرد ساکن در کره زمین حدود ۲۰۰ ستاره! خورشید در اواخر عمرش بیش از صد برابر اندازه ی فعلی خود می شود و به صورت یک غول قرمز در می آید. دمای مرکز خورشید ۰۰۰/۰۰۰/۱۵درجه کلوین(۲۰٬۰۰۰٬۰۰۰ درجه سانتی گراد) است.
چهار شنبه 18 آبان 1390(بازدید ), :: 6:21 :: نويسنده : سید محسن نوری
كدامیك را سوار ميكنيد ؟ يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود: شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد: پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ... ادامه مطلب ... دو شنبه 16 آبان 1390(بازدید ), :: 7:39 :: نويسنده : سید محسن نوری
کمی هم بخندیم به غضنفر ميگن سفر حج چطور بود ميگه خيابونا تميز ، برجاش بلند ، ماشينا آخرين مدل. البته يه جاي زيارتي هم داشت که شلوغ بود نرفتم. به غضنفر ميگن شنيديم آدم شدي! غضنفر ميگه: نامردا شايعه كردن! غضنفر با ذوق به دوستش ميگه : بالاخره بعد از 2 سال اين پازل رو حلش کردم! دوستش ميگه 2 سال زياد نيست؟ غضنفر ميگه: نه بابا رو جعبش نوشته 7 تا 10 سال ! به غضنفر ميگن سفر حج چطور بود ؟ ميگه خيلي سنگ به سر و صورتم خورد ولي بالاخره بوسيدمش! جعبه سیاه سی130 پیدا شد : توش غضنفر به خلبان میگه آقا...پیاده میشم ! حیف نون می ره کتابخونه، داد می زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه. آقاهه بهش می گه: آقا! آهسته اینجا کتابخونه است. حیف نون می گه: ببخشید… بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه! احمد: مامان! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟ مادر: نه پسرم، اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند. احمد: پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند! ( زن خوب !!! )
مادر : پسرم ، من دارم می رم خرید یه وقت به کبریت دست نزنی ها يكي با زن و بچش میره خونه می بینه بوی گاز میاد . برمی گرده میگه : هیچکی چراغ رو روشن نکنه من کبریت دارم به يكي میگن چرا جورابات یه لنگش آبی یکی قرمز ؟ میگه والا نمیدونم بدبختی اینه که یه جفت دیگه هم تو خونه دارم همین طوری...!!! يكي دو هزار تومنی پیدا میکنه، میندازه دور میگه: من از این شانسا ندارم از يكي می پرسن نظرت درباره بند گردنیه موبایل چیه ؟ میگه خیلی خوبه . فقط موقع شارژ چند ساعتی آدمو علاف میکنه یکی رو می خواستند اعدام کنند ازش می پرسند اقا اخره عمرته حرفی چیزی نداری طرف میگه نه شروع می کنند می بندنش به جرثقیل وقتی می برنش بالا دست و پا می زنه به اینکه حرف دارم میارنش پایین ازش می پرسند چی شده بابا تو که گفتی حرف نداری برگشت به دوستش گفت محسن خونتون از اینجا معلومه * يك توصيه از طرف دوستى داغ ديده:هيچ وقت به رنگ هاى آبى و قرمز روى شيرهاى آب توالت اعتماد نكن...! * به علت گرون شدن sms در سال جديد: نوروز 90، عيد فطر، قربان، غدير، تولدت، قدم نورسيده مبارك، ايشاا... بهترشو بخرى، به پاى هم پير شين...! * زاغكى روى درختى نشسته بود و چيز برگر مى خورد. روباهى آمد و گفت:" اى ول چه سرى، چه دمى عجب تريپ خفنى، مشكى رنگ عشقه، يه آواز بخون حال كنيم." زاغك ساندويچ رو زد زير بغلش و گفت:" برو داداش ما خودمون كلاس دوم دبستانيم...!" *يكي دوپينگ مى كنه، برا اين كه نفهمن يواش ميدوه...! زن و شوهري به سينما رفتند. در اواخر فيلم، زن، شوهرش را صدا زد و گفت: اين كسي كه بغل دست من نشسته از اول فيلم تا حالا خواب است. مرد با ناراحتي جواب داد: به درك كه خواب است. حالا چرا منو از خواب بيدار كردي؟ ديوانه اولي: ببينم، مگه تو كري كه جواب سلام منو نميدي؟! ديوانه دومي: نه اون احمد داداشمه كه كره، من لالم! صاحبخانه: هر وقت ميگويم اجاره را بده، ميگويي: بگذار حقوق بگيرم، پس كي حقوق ميگيري؟ مستاجر: هر وقت كه استخدام شدم! مرد خسيسي كه سي سال قبل از يك فروشگاه كفشي خريده بود، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت: ما باز آمديم! تركه نبض بيمار را گرفت و گفت: نميدانم مريض مرده يا ساعت من خوابيده سلام عزیزم ، خواستم بگم … واقعا بدجورى تو دلم نشستى … پاشو درست بشین ! به یارو میگن چرا دور دهانت مگس جمع میشه؟ تابلوی مغازه در یک شهر : مکانیکی برادران مرادی بجز یحیی! به یارو میگن طاقت شنیدن خبر بد داری ؟ شنبه 14 آبان 1390(بازدید ), :: 8:41 :: نويسنده : سید محسن نوری
امام زاده سید مرتضی کاشمر
دو شنبه 9 آبان 1390(بازدید ), :: 9:13 :: نويسنده : سید محسن نوری
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود . اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید . ( برگرفته از کتاب : پدر ، مادر ، ما متهمیم ! نوشته زنده یاد مرحوم دکتر شهید شریعتی )
شنبه 16 مهر 1390(بازدید ), :: 6:31 :: نويسنده : سید محسن نوری
بهشت و جهنم
يك مردِ روحاني، روزي با خداوند مكالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟" خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت كرد و يكي از آنها را باز كرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يك ميز گرد بزرگ وجود داشت كه روي آن يك ظرف خورشت بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت كه دهانش آب افتاد! افرادي كه دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند.
ادامه مطلب ... پنج شنبه 14 مهر 1390(بازدید ), :: 6:36 :: نويسنده : سید محسن نوری
قضاوت برعكس : يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد، متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود: خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق ناچيز باز نشستگي مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد .اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آن ها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نود و شش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند...! همه کارمندان اداره پست از اين که توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود : خداي عزيزم، چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آن ها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!
شنبه 9 مهر 1390(بازدید ), :: 10:17 :: نويسنده : سید محسن نوری
پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب
ملک الشعرایی داشته است. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک
الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار
مکلف نمودند. امتحان از این قرار بود که بهار میبایست در مجلسی حضور پیدا کند و
با واژههایی که به او گفته میشد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه
ها باشد. اولین سری واژهها از این قرار بود: خروس،
انگور، درفش، سنگ و
بهار این چنین سرود: برخاست خروس صبح برخیز ای دوست/ خون دل انگور فکن در رگ و
پوست/ عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش/ جور تو و دل، صحبت سنگ است و سبوست. سپس واژه های : تسبیح، چراغ، نمک، چنار بهار سرود : با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار/
گفتا ز چراغ زهد ناید ا نوار/ کس شهد ندیده است در کام نمک/ کس میوه نچیده است از
شاخ چنار. و
در آخر: گل رازقی، سیگار، لاله، کشک و
بهار چنین سرود: ای برده گل رازقی از روی تو رشك/ در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک/
گفتم که چو لاله داغدار است دلم/ گفتی که دهم کام دلت یعنی کشك. بهار خود می گوید: در آن مجلس جوانی بود طناز و
خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات
دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت
تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من، بایستی
بهار این چهار چیز را بسراید:آینه، اره، کفش، غوره.
یک شنبه 27 شهريور 1390(بازدید ), :: 7:44 :: نويسنده : سید محسن نوری صفحه قبل 1 صفحه بعد درباره وبلاگ آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان |
||
|
|